کد خبر 119117
۶ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

روایت انتقال پیکر نیمه سوخته شهید کشوری توسط شهید شیرودی به بیمارستان

روایت انتقال پیکر نیمه سوخته شهید کشوری توسط شهید شیرودی به بیمارستان

یکی از خاطرات تلخ من روبه‌رو شدن با پیکر نیم‌سوخته شهید احمد کشوری بود . هواپیمای او را در منطقه میمک ، نزدیک ایلام زده بودند . شهیدشیرودی آن‌وقت جنازه پودر شده او را در ملحفه گذاشته بود و به بیمارستان آورده بود.

 زهرا قیداری در روز شهادت حضرت زهرا(س)در منطقه قدیمی‌نشین سلسبیل تهران متولد شد. پدرش نانوا و مادرش خیاط زبردستی بود. علاقه‌مندی به اسلام و مذهبی‌بودن، خیلی زود باعث شد او از  سه‌سالگی چادر بپوشد و از شش‌سالگی درس فقه و عرفان بیاموزد. زمزمه‌های انقلاب از همان سال‌های ٤٢ و زمان دستگیری امام(ره) در خانه آن‌ها اوج گرفت. طوری‌که مادر مجبور بود برای پنهان‌کردن رساله امام(ره) به‌دنبال راه چاره‌ای باشد. در سال ٤٦ با شهیدحسن نیکوقدم ازدواج کرد و دست‌دردست هم با انقلاب رشد کردند. او در بیشتر تظاهرات‌های آن روزگار میدان ژاله و دانشگاه تهران شرکت داشت و عاقبت هم با پیروزی انقلاب به سیل عظیم بسیجیان پیوست. زهرا قیداری در آغاز جنگ زودتر از تمام اعضاء خانواده‌اش به عنوان پرستار به یاری رزمندگان شتافت . چند ماه در جبهه غرب بود و بعدها به‌دلیل حضور پررنگ و رشادت‌های زینب‌ وارش توسط منافقین تهدید به مرگ شد ؛ اما پس از بازگشت به تهران ، به پرستاری داوطلبانه در بیمارستان ها ادامه داد . وی حضور پر رنگی نیز در فعالیت‌های پشت جبهه داشت و درحال حاضر چهارده سال است که به‌دلیل علاقه به اهل‌بیت (ع) همسایه امام‌رضا (ع) شده است و به تدریس علوم فقهی برای خانم ها مشغول است .اولین بار چه سالی به مناطق عملیاتی رفتید ؟این سؤال را نپرسید . مگر آن‌وقت ها سال و ماه مهم بود یا کسی این چیزها یادش می‌ماند ؟ جنگ بود ؛ روزهایی که باید حتما یک کاری می‌کردیم . صدام فرودگاه را در تهران هدف قرار داده بود . مدام آژیر خطر روشن می‌شد . شهر توی سکوت و وحشت غرق می‌شد . از طرفی در جبهه غرب کوموله‌ها غوغا کرده بودند . ما آن روزها مدام درگیر بودیم . یادم هست من و شوهرم به گنبد رفته بودیم . من به زبان عربی تسلط داشتم و شوهرم انگلیسی می‌خواند . در گنبد با مردم حرف می‌زدیم و سعی می‌کردیم همه‌چیز را رفع و رجوع کنیم . اصلا انقلاب چیزی جدا از زندگی‌مان نبود . ما خانه بزرگی در تهران داشتیم که نزدیک مسجد بود و پایگاه دوم مردم بعد از مسجد ، خانه ما بود . هر چیزی که برای رزمنده‌ها می‌خواستند بسته‌بندی کنند ، از منزل ما خارج می‌شد .و حرکت به سمت جبهه ؟همان موقع با شروع جنگ به ما آموزش‌های نظامی دادند . بهیاری را هم در کنارش آموختم . یک روحانی داشتیم که با خانواده ما دوست بود . روزی به من زنگ زد و گفت : در بیمارستان ایلام مجروحان زردی یا یرقان می‌گیرند و علتش را نمی‌دانیم ؛ اما نیرو لازم داریم . شما برای کمک به ما ملحق می‌شوید ؟ بنده رفتن به ایلام را وظیفه‌ام می‌دانستم . آن فرد هم موقع پیشنهاد دادن مطمئن بود که همراهی شان خواهم کرد . ما در خانه پدر شوهرم زندگی می‌کردیم . به من هم گفته بودند سریعا حرکت کنم . اصلا فرصتی نبود . روی کاغذ برای شوهرم نوشتم : من رفتم و وسط راه زنگ می‌زنم ، اگر راضی نباشید ، برمی‌گردم چون اتوبوس منتظر بود . نزدیک‌های سرما بود . نمی‌دانم چقدر تا عید مانده بود ؛ شاید چهار یا پنج ماه . سال ٥٩ بود . همان اوایل جنگ و به بیمارستان امام‌خمینی (ره) رفتیم که داخل خود ایلام بود . اوضاع آن زمان غرب خیلی به‌هم‌ریخته بود . تازه مهران را زده بودند . می‌گفتند حتی قبرستان مهران هم زیر و رو شده و جنازه‌ها بالا آمده است . در این بین ، مدام شهید و مجروح می‌آوردند . چند روزی از آمدنم به ایلام نگذشته بود که دیدم لکه‌های خون بزرگی روی ملحفه‌های سفید هست . من توی بیمارستان و البته منطقه خرمشهر این را به چشمم دیدم که خون آدم‌ها با هم فرق دارد . متوجه شده بودم اگر دو نفر در یک مکان شهید می‌شدند ، رنگ خونشان با هم متفاوت بود . همان وقت هم با مشاهده لکه‌های خون مخالف فهمیدم که ملحفه‌ها خوب شسته نمی‌شود . بعد از این اتفاق با دوستان مورد اعتمادم مشورت کردیم تا از راز قضیه خبردار شویم . به همین دلیل یک نفر را کشیک گذاشتیم و او برایمان خبر آورد : خانم کوموله‌ای که در رخت شوی خانه کار می‌کند ، مواد ضدعفونی‌کننده را از پنجره بیرون می‌ریزد و استفاده نمی‌کند . علت یرقان و زردی مجروحان هم آلوده بودن ملحفه‌ها بود . ما رفتیم سراغ رئیس بیمارستان و جریان را برایش تعریف کردیم و او هم آن زن را بیرون کرد . بعدش پرستارها تمام ملحفه‌ها را از داخل بیمارستان جمع کردند و به‌خوبی شستند . مجروحان هم به مرور زمان ، یکی یکی خوب شدند .صدای چکش تابوت شهداء قطع نمی شددو نفر در داخل بیمارستان بودند که تنها کارشان ساخت تابوت شهداء بود . مدام چوب می‌آمد و آن‌ها برش می‌زدند و تابوت می‌ساختند . حالا تصور کنید هر وقت که شهید بیشتر می‌شد ، صدای تق‌تق چکش آن‌ها هم بلندتر می‌شد و ما چه حالی پیدا می‌کردیم . فاجعه بود . آن‌ها شهداء را داخل تابوت می‌گذاشتند و پرچم ایران را رویشان می‌کشیدند ؛ بعد هم می‌فرستادند به شهرهای خودشان . تعدادشان خارج از حد شمارش بود . نه کسی بود که آمار بگیرد ، نه کسی که عکس بیندازد . اصلا فرصت این حرف‌ها نبود و تنها کاری که از دست ما بر می‌آمد ، این بود که جیب هایشان را خالی کنیم و هر چیزی در آن داشتند ، توی یک پلاستیک می‌ریختیم و در تابوت می‌گذاشتیم تا به دست خانواده‌هایشان برسد .و اولین روزهای جنگ در بیمارستان ؟جنگ نبود ، فاجعه بود . بنی‌صدرِ خائن می‌خواست روحیه رزمنده‌ها را تضعیف کند و برای همین ، مهمات نمی‌داد ، آمبولانس وجود نداشت ، زخمی‌ها را توی وانت روی هم می‌ریختند و به بیمارستان می‌آوردند ؛ به همین دلیل عده زیادی بین راه شهید می‌شدند . حتی راه‌ها را بسته بودند و نمی‌گذاشتند پزشک‌ها و پرستارها برای کمک بیایند . کمبود نیرو داشتیم . جا برای مجروحان نداشتیم و همه روی زمین میخوابیدند . ما همه‌کار می‌کردیم ؛ از دستیاری در اتاق عمل گرفته تا آمپول‌زنی و نظافت . برای خودمان شیفت گذاشته بودیم . شاید بیشتر از بیست ساعت کار می‌کردیم . هر کسی دستش خالی می‌شد ، برای کمک به قسمتی دیگر می‌رفت . دستکش نبود . پرستارها مدام دستشان را الکل می‌مالیدند تا بیماری شیوع پیدا نکند . فقط سعی می‌کردیم افراد را زنده نگه داریم . هواپیماهای عراقی شب‌ها شروع به بمباران مناطق می‌کردند ؛ به همین دلیل خاموشی مطلق حاکم می‌شد . تنها نور ما همان چراغ‌قوه کم سوئی بود که دست پزشک بیمارستانبود و در بیمارستان فقط دو پزشک و شش پرستار بودیم .و خاطرات فداکاران ؟برای من خیلی مهم بود که هر کاری از دستم برمی‌آمد ، برای مجروحان انجام دهم . یکی از رزمنده‌ها دو تا پایش مجروح شده بود . به دکتر گفتم : یکی از پاهایش کار نمی‌کند ، دکتر گفت : عصب‌هایش از کار افتاده است و راهی برای نجاتش وجود ندارد . به ایشان اصرار کردم که اگر راهی وجود دارد ، پیش پای پرستارها بگذارد . دکتر هم بعد از کمی تامل ، گفت : روزی هزار مرتبه روی پایش را ماساژ دهید . با این حرف خوشحال شدم و با پرستارها نوبت گذاشتیم که هر روز یک نفر این کار را بکند و بالاخره هر دو پایش خوب شد .یک شب ساعت دوازده مجروحی را آوردند که هر دو پایش از بالا ترکش خورده بود . دکتر گفت : باید هر دو را قطع کنیم تا عفونت به خون نرسد . من هم زدم زیر گریه . دکتر که حال من را دید ، گفت : تنها یک راه وجود دارد و آن این است که چهار کیلو خون گرم ، نیم‌ساعته برایم جور کنی . من هم دویدم به‌سمت آزمایشگاه . دو نفر از سربازانی که مجروحان را با وانت آورده بودند هم به من ملحق شدند . در راه از دو نفر مرد کرد که در بیمارستان کار می‌کردند هم خواستیم خون بدهند . خلاصه پنج نفری مسیر یک کیلومتری را تا آزمایشگاه دویدیم . به‌سرعت خون دادیم و بعد کیسه‌های خون را زیر بغلمان گذاشتیم و دوان دوان برگشتیم . هوای سرد ایلام چیزی بالاتر از سرما و سختی بود . گرگ‌ها زوزه می‌کشیدند و شغال‌ها به بوی خون مشامشان تیز شده بود و صدایشان را بلندکرده بودند ؛ اما به هر شکلی بود ، خون را سر وقت به دکتر رسانیدم و مجروح عمل شد و فردایش جنازه همان دو سربازی را که در زنده‌ماندن آن مجروح خون داده بودند ، به بیمارستان تحویلدادند .استخوان شهیدکشورییکی از خاطرات تلخ من روبه‌رو شدن با پیکر نیم‌سوخته شهید احمد کشوری بود . هواپیمای او را در منطقه میمک ، نزدیک ایلام ، زده بودند . شهیدشیرودی آن‌وقت جنازه پودر شده او را در ملحفه گذاشته بود و به بیمارستان آورده بود . قسمتی از استخوان که هنوز داغ بود ، ملحفه را خاکستر کرده بود . شهید شیرودی با حالتی عرفانی با دوست خلبانش حرف می‌زد . فضای حزن‌انگیزی در کل بیمارستان ایجاد شده بود ؛ طوری‌که بعد از سال‌ها هنوز آن روز در خاطرم مانده است .و بازگشت به تهران ؟فعالیتم در بیمارستان زیاد شده بود . کم‌کم دیگر فضا را در دست گرفته بودیم . منافقان جرئت نفوذ نداشتند . به‌کمک چند پرستار انبار بیمارستان را تمیز کردیم و امور بیمارستان را منظم کردیم . سعی داشتم پیام امام (ره)را به همه برسانم . با برخی از انقلابیون صحبت کرده بودم تا بچه‌های مدرسه را جمع کنم و به دیدار امام (ره) ببرم که تهدید به کشتنمکردند . یک روز ظهر مشغول خوردن غذا بودیم که یک‌باره شیشه شکست و سنگی افتاد وسط سفره‌مان . سنگ را که برداشتم ، دیدم رویش کاغذی چسبانده‌اند که نوشته : اگر نروی ، سرت را می‌بریم . این چیزها آن روزها عادی بود . ما آن زمان مرگ را هر لحظه احساس می‌کردیم ؛ اما فوت مادرشوهرم باعث شد به تهران برگردم که نزدیک عید سال ٦٠ بود که برگشتم . بعد از من هم شوهرم به جبهه رفت . ایشان در عملیات بیت‌المقدس در منطقه شلمچه به شهادت رسید .گاز خردلوقتی مجروحان شیمیایی را می‌آوردند ، تمام بیمارستان را بو برمی‌داشت و تمام کسانی که آن وقت درگیر بودند ، به‌گونه‌ای دچار مشکلات ریوی شدند .لازم به ذکر است زهرا قیداری درروز شهادت حضرت زهرا (س)در منطقه قدیمی‌نشین سلسبیل تهران متولد شد . پدرش نانوا و مادرش خیاط زبردستی بود . علاقه‌مندی به اسلام و مذهبی‌بودن ، خیلی زود باعث شد او از  سه سالگی چادر بپوشد و از شش‌سالگی درس فقه و عرفان بیاموزد . زمزمه‌های انقلاب از همان سال‌های ٤٢ و زمان دستگیری امام (ره) در خانه آن‌ها اوج گرفت . طوری‌که مادر مجبور بود برای پنهان‌کردن رساله امام (ره) به‌دنبال راه چاره‌ای باشد . در سال ٤٦ با شهیدحسن نیکوقدم ازدواج کرد و دست در دست هم با انقلاب رشد کردند . او در بیشتر تظاهرات‌ آن روزگار میدان ژاله و دانشگاه تهران شرکت داشت . 

برچسب‌ها